پدرش بهش گفت :
این هزار تا چسب زخم رو بفروش تا برات کفش بخرم !
بچه نشست با خودش فکر کرد ...
یعنی باید آرزو کنم 1000 نفر یه جاشون زخم شه تا من کفش بخرم ؟! ...
ولش کن ... همین خوبه !!!

نظرات شما عزیزان:
غریبه 
ساعت10:46---6 ارديبهشت 1392
دخترکی بود کوچک و یتیم با لباسانی فرسوده . در جوار مغازه ای نشسته بود . گذشت زمان طاقتش را در هم شکنید و وی را بر زمین انداخت . دخترک هم همچون بالشتی زمین را در اغوش گرفت ولی درد گرسنگی وی حتی اجازه ی اندک خوابی را به دخترک نداد . دل دخترک شکست و بر خود پیچید و مدام یا خدا یاخدا میگفت . ناگهان دستی لطیف او را در بلند کرد و در آغوشش گرفت و برایش غذایی خرید و پیراهن خود را رویش انداخت و رفت . دخترک سراسیمه به جلویش رفت و گفت خانم شما کی هستید؟
گفت من بنده ی خدایم.
گفت می دانستم که نسبتی با خدا داری.
برچسبها: